لالـه ايرانی

Friday, October 12, 2007

تنها با عشـق


تنها هنگامی که عاشقم، با پرندگان موافقم
وگرنه در وقتهای ديگر، پرنده هم از چرندگان است

تنها هنگامی که عاشقم، دلبسته دقايقم
اما در زمانهای ديگر، دلگيرترين چيز، زمان است

چيزيم با رود می رود، چيزيم با ريشه مانده است
آری، اين است زندگی، اين قانون جهان است

از آب و خاک و آتش ام، مانند شعله سرکش ام
"می گويد؛ "اين يعنی بدان دلت هنوز جوان است

در راه خويش زندگی، بی ما و بی چرا و چون
گاهی سرسنگ می شود، گاهی چون رود روان است

تنها با عشق می توان روئينه ساخت جان را
آری يک راه مانده است تنها و اين همان است

گاهی پرنده رونده است، گاهی زبون و چرنده است
يعنی همين است که هست تا اين زمين و اين آسمان است

10 Comments:

At 4:07 PM, Anonymous Anonymous said...

اول از شعرت آغاز می کنم. من از دیر باز لحظات ، روزها ،ماه ها ،و سا ل هایی را که با عشق گذرانده ام زیستن به حساب آورده ام . این یک شعار نیست ، من هنوز از انرژی آن لحظات است که سرشارم. عشق می تواند در ارتباط با انسانی باشد ، می تواند در ارتباط با رفتن به درون ژرفای انسان و طبیعت باشد. در این میان عشق انسان به انسان ژرف ترین نوع عشق است. که آن نیز خود اشکال مختلف دارد: مانند عشق مادری، عشق پدری ، عشق خواهری و برادری و عشق کلی و عمومی مانند عشق به دانایان ، عشق به کودکان. اما عمیقترین و ژرف ترین نوع عشق ،عشق به دیگری وجنس مخالف است.در یک شعر کم نظیر زیبای تالشی از جمله آمده :" خدا شیرین کرده دیگری زنده" یعنی کسی را خدا برایت شیرین کرده که مادرت او را نزاییده ، فرزند دیگریست ، زاییده ی مادری است که تو هیچ حسی پیشاپیش به او نداشته ای و هرگز او را ندیده ای. و چنین عشقی وقتی رخ دهد مشعل شادی و جوانی چنان در جان آدمی روشن می گردد که پسیکولوژی انسان را تغییر می دهد . از تیرگی به روشنی می کشاند چنان که حتی سخت مایه ی حیرت خودت می شود . زیرا می بینی زیباییهایی را، که تا دیروز نمی دیدی
گواه سخن زَبَرین دو بیت زیرین است از کم نظیر غزل " تنها با عشق" گفتم کم نظیر ،زیرا خود ِ تنها با عشق، بی نظیر است و کسانی که با عشق زیسته اند بر بیچارگی نا عاشقان پیوسته گریسته اند . عاشقان چنان در اوجند که در دنیایشان شکست وجود ندارد. آیا این یک خود گول زنی است ؟ نه، هرگز . زیرا آنها که شکست را نمی پذیرند یا برای دست یابی به هدف همچنان به پیش می تازند از سر بلندان و جوانانند و شکست خوردگان از سر افکندگانند و بیچارگانندو این حال را بارها از آنهایی که شکست را پذیرفته اند دیده ایم ، نزدیکترین نمونه به ما بعضی از انقلابیون شکست خورده اند که امروز با شوق حریصی می کنند ، نواله ای را، انسان شکسته چکمه لیسی می کنند
اما عشاق که اثر نکبت بار شکست را خوب می شناسند ، آن کریه را به رسمیت نمی شناسند، پس از همیشه زندگانند، از جاوید پایندگانند، گواه این سخن بیت حافظ شیراز است
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشَم زهی طرب ور بکُشد زهی شرف

و اینک گواه سخن زَبَرین

تنها هنگامی که عاشقم با پرندگان موافقم
وگرنه در وقت های دیگر، پرنده نیز از چرندگان است

تنها هنگامی که عاشقم ، دلبسته ی دقایقم
اما در زمان های دیگر ،دلگیر ترین چیز زمان است

بارها پیر مردان و پیر زنان کهنی را دیده ام که سخت جوانی می کنند ، زندگانی می کنند. پیر زالانی را بارها در دل کوهستان و برنجزاران گیلان دیده ام که مانند چرخ ریسکی سبک بالند، پر کارند، و چنان گاه می خوانند که همه ی عمر با تو می مانند ، من هنوز با آنها می زیم در این سرد غریب
و صد افسوس بسیار بار جوانانی را دیده ام که نوحه خوانی می کنند ، کوتاه جوانی می کنند

و خوشبختانه هم جوانانی را دیده ام که چو رودکی تا اعماق در درون بینا شده اند ، همشانه ی حافظ و ابن سینا شده اند

و
اینبار شعر خوش عمو حافظ
از نک خامه ی خاله می بارد
آسمان است او و دریا دیده اش
زان فراوان ذره ای چون ژاله می بارد

گویی تمام خیال و مواد جهان از زیر نگاه ذره بینی او می گذرد . چو شاعر بلخ در خود - در انسان - و در طبیعت کشف می کند و سپس چون فیلسوف فیزیکدانی قانون خود ماده ماده ، بند بند ، غزل غزل به ثبت می رساند

چیزیم با رود می رود، چیزیم با ریشه مانده است
آری ، این است زندگی ، این قانون جهان است
از آب و خاک و آتشم ، مانند شعله سر کشم
می گوید ، این یعنی بدان دلت هنوز جوان است

چیزیم با رود می رود ، چیزیم با ریشه مانده است. این سخن داستان دیر و دور دلدادگی است ، لاله ی ما از آنجا که پیوسته در پی تازگی است سخن پیشینیان را به زبانی دیگر و با کلماتی دیگر بیان می کند . به جای اینکه بگوید ، دل رفته است و تن و جان شعله ور و بی قرار بر جای مانده است ، خطر می کند به نهال شیفتگی بدل می گردد بر لب رود عشق. گرچه می داند که خطر ها دارد . و می داند که در هر انبانه اش نان نیست ، رود عشق همیشه مهربان نیست. طغیان می کند ، بنه و بار می برد ، شاخه و دار می برد. و می داند، گرچه گاه همه را به یک بار می برد، با این همه تا از مردگی بگریزد ، به قانون جهان یعنی طبیعت پناه می برد و شاخه شکسته و خونین و مالین به زنگی می پیوندد. خواندم و گفتم : خدای من از این زیبا تر نمی شود
سپس در چنین روزگاری به وصف حال خود می پردازد :" از آب و خاک و آتشم ، مانند شعله سرکشم" در اولین نگاه خواننده به یاد چهار عنصر می افتد که در سر کشی شعله، بادِ نام نابرده نیز دیده می شود .اما نا خودآگاه شاعر به کرانه ی دیگری از خیال و زندگی رخنه کرده است و چشم دارد
آب مظهر روندگی ، زیبایی و زندگیست . به برنز عسلی زنگوله ها پیچ و تابی دارد ، در برف و انار رنگ و آبی دارد. و خاک نهایت وجدان ، مهربانی و افتادگی و دانایی است. خاک است که راز دانه را می داند. خاک است که از خون گیاه خبر دارد. و در نشست نهایی خاک و گیاه است که از شاخ سبز خون می چکد و هزاران دیوانه می سازد. خاک راز دار و دانا سخن نمی گوید مگر از زبان شاخ گل، یعنی به زیباترین شکل ممکن دهان می گشاید ، تا اندکی از بیکران ِ درون بنماید. و شاعر پر مایه ، هشیار و مست نهایت سخن را از زبان شعر و غزل می گوید. و اگر از او سه سئوال کنند ، در کمل افتادگی سه بار می گوید : " نمی دانم ، نمی دانم ، نمی دانم" از سویی او خوب می داند که مهربانی خالی گوسپندیست ، پس آن را با شعله و عشق و عدالت خواهی در هم می آمیزد تا به کمال برساند ، چونکه مهربانی و دلیری جفت هم خوش است.اما در پایان کار آب و خاک را به حاشیه می برد تا هر چه بیشتر عشق ، عدالت خواهی و آتشناکی را بر جسته کند که از
خواهران تنی زندگی هستند
و سپس مولوی گونه قانون به فکر خود کشف کرده را ، به دست خود به ثبت می رساند اینگونه

می گوید، این یعنی بدان دلت هنوز جوان است
یعنی اگر می خواهی جوان دل بمانی ، باید قانون جوان ماندن را بدانی
خواندم و گفتم: دست مریزاد ای پریزاد ! و گفتم : اگر بدانی چقدر دوستت می دارم ، وقتی که به کرانه های ناپیدا می زنی

در راه خویش زندگی ، بی ما و بی چرا و چون
گاهی سرسنگ می شود ، گاهی چون رود روان است

در این بیت دو پهلو گرچه جبر زمان حکم می راند، شاعر دارد به ما می گوید که قانون دیگری را نیز او می داند و آن قانون عشق است که می تواند سنگ را به رود بدل سازد. یعنی مردگی ، یعنی ماندگی را به شادمانی سرود بدل سازد. یعنی انسان را رونده کند ، یعنی لبهای مهر غم خورده را پر از خنده کند. یعنی، کوتاه سخن، زندگی را چنان در جان و دل آکنده کند که انسان به نتیجه ای چنین برسد تابناک ،

تنها با عشق می توان روئینه ساخت جان را
آری یک راه مانده است و این همان است

در بیت پایانی شاعر دو باره به نتیجه و چکیده ی دست آورد خود تاًکید می کند

گاهی پرنده رونده است ، گاهی زبون و چرنده است
یعنی همین است که هست ، تا این زمین و این آسمان است

یعنی او که عاشق نیست ، بیهوده جان کنده است و آز را بنده است . و او که عاشق است ، با همه ی اندوه و خون پرنده است ، برنده است

شاعر دارد به ما و خود می گوید، بیا عاشق شویم ، بیا نه بندگی کنیم ، بیا تا که زندگی کنیم

چنانکه بی او ما نمی دانستیم که چراییم ، روان و رود آگین اینک اما با او ، اینگونه همصداییم

پس بیا تاراج کن این باغ را
پس بیا یکسر بسوزان داغ را

پس بیا خاموش کن غم خانه را
پس بیا آزاد کن دیوانه را

پس بیا دستم بگیر و راه ببر
پس بیا و ماندگی یکجا ببر

پس بیا چون آفتابم دل بده
پس بیا چون ریشه ما را گل بده

پس بیا تا ماه شوم با آسمان
وه چه خوشبختم اگر همراه شوم با آسمان

تا چراغ و شعله ی شب های تنهایی شوم
تا بگردم هر کجایش را و هر جایی شوم

ب. کوير

 
At 4:07 PM, Blogger Habib said...

سلام
با همه بامزگی یی که در شعرتون هست،
شعرهاتون شبیه سروده های عهد قاجار است. به نظرم بیشتر شعرهای موفق بخونین.اگر الان تحسینت کنم خیانت بزرگیه. موفق باشین.

 
At 1:52 AM, Anonymous karim said...

aaghaaye kavir

in ghazal ghazale PASSAA MODERN ast aslan rabti be haafez va erfaan va eshgh nadaarad.

onche raa ke neveshteh-eed,taraavoshe fekre khode shomaa ast na monzoor va hadafe in ghazal.

ghazale postmodern be vaagheayaat zendagi onham be mafhoome postmodernash mipardaazad na be eshghe aassemaani dar sheare classic.

mokhtassar inke ,onche shomaa neveshteh-eed, aslan rabti be in ghazal nadaarad.

baa mehr...karim

 
At 9:34 PM, Anonymous Anonymous said...

آقای کریم با سلام و تشکر بخاطر توجه شما به مطلب من
من در جواب شما نزدیک به بیست صفحه نوشتم ، اما بعد دیدم که پا ورقی یک غزل جای بحث تئوریک نیست. ولی چون توضیحات کاملاً نادرستی در مورد شعر خانم لاله ی ایرانی و مطلب من داده اید مختصری از آن نوشته را اینجا می آورم

غزل خانم لاله ایرانی غزل پست مدرن و پسا مدرن نیست ، زیرا هیچ یک از خصوصیات آن را ندارد. شما را رجوع می دهم به صدها کتاب و مقاله که در این خصوص به زبانهای مختلف دنیا از جمله به زبان فازسی نوشته شده است
و اما در باره ی خودم من یک آدم کاملاً زمینی هستم . آسمان و عشقی هم که از آن نام می برم ، آسمان و عشقی کاملاً زمینی هستند. درآن مقاله من نامی از عرفان نبرده ام ، نام حافظ را بخاطر سر آمد غزل سرایان آورده ام. عشق حافظ هم در آن بیت عشقی کاملاً زمینی است . ای کاش کمی دقت می کردید و بجای دادن نظر اشتباه از آن همه شعر و شور که از اعماق وجودم بر خواسته بود کمی لذت می بردید. زیرا من وقتی می نویسم می خواهم مطلبم برای خواننده ام مطلوب باشد ، ببخشید مرا اگر مایه ی رنج خاطرتان شده ام

در باره ی هدف غزل "تنها با عشق" خانم لاله ی ایرانی باید عرض کنم که به هیچ وجه با هدف پست مدرنی نوشته نشده ، بلکه با هدف ثبت یک تجربه ی شخصی سروده شده . بانوی شعر ما به این نتیجه رسیده که در این دنیای پر از بی عدالتی ، پلشت ، دروغ و صورتک، و بی نهایت بی انصاف ، فقط و فقط عشق است که می تواند جان را روئینه کند و نجات بخشد.آری آن شعر فقط و فقط در ارتباط با موضوع عشق سروده شده ، در ارتباط با نجات بخشی عشق سروده شده، که می تواند از گرداب گند چاله ی زمانه ی ما، آدمی را به بیرون بکشاند. یا اگر به ناچار آنجا می زید آلوده نگردد
چنانکه حافظ شیراز می گوید
راهیان ره عشق در این بهر عمیق
غرغه گشتند و نگشتند به آب آلوده
آری، شاعر خوش سخن و نکته دان ما به زیباترین پدیده ی درونی یعنی عشق رسیده . و در بیت پایانی غزل دو باره بر آن تأ کید می ورزد
غزل پست مدرن ده ها خصوصیات دارد که در غزل لاله دیده نمی شود . یکی از عمده ترین آن خصوصیات شکستن روایت است در غزل، مسخ واژه ها و مفاهیم است در هم ، استقلال گوشه گوشه ی شعر است ... این بحث، بسیار تخصصی ، گسترده و مشکوک است ، و همانطور که گفتم در یک زیر نویس نمی گنجد
انجا که شما به من می گویید که تراوش فکر شماست . باید عرض کنم که رویکرد من منتقد - به قول هایدگر - رویکردی است تاًویلی ، و گرنه حضور منتقد و خواننده ی تیز هوش بی مفهوم می گردد
از این ها بگذریم ، صادقانه سئوالی از شما دارم ، آیا در آن نوشته ی پر از شعر و شور و عشق شما فقط به آن نتیجه رسیده اید که نوشته اید!؟

باور کنید اگر کسی مرا متوجه ی اشتباه من سازد خود را مدیون او می دانم . ولی متاً سفانه نظر شما اشتباه است . لطف کنید به متون نوشته شده در ارتباط با غزل پسامدرن و پست مدرن رجوع کنید

از طرفی تا بدانید که خیلی هم قرص و محکم نمی توان به این "ایست" ها و "ایزم" تکیه کرد ، و بدانید که خود مجریان اصلی این مکتب ها و فلسفه ها ، هنوز خودشان به نتایجی قطعی نرسیده اند شما را رجوع می دهم به مقاله ی آقای آرام بختیاری ، به نام شورش در فلسفه ی آمریکا در سایت "فرهنگ گفتگو". دانشمند بزرگ ایرانی منوچهر جمالی بسیاری از این فلسفه ها را بدرستی شبه فرهنگ = ضد فرهنگ می خواند
فیلسوف شورشی آمریکایی ریچارد رورتی نیز نظر منوچهر جمالی را دارد
و اینک چند سطری از مقاله ی " شورش در فلسفه ی آمریکا" که همینک در بخش" تحلیل صاب نظران" سایت فرهنگ گفتگو قرار دارد

ریچارد رورتی ، فیلسوف آمریکایی، در حال حاضر باید 76 ساله شده باشد. از جمله ادعا های فلسفی او این است که می گو ید : مفاهیم و مقوله های مدرن و پشت مدرن از جمله واژه های ساختگی رسانه ها هستند و حقیقت فرهنگی و تئوریک ندارن

دوست عزیز ! می بینی که هنوز خودشان سرش دعوا دارند ، چرا من و تو باید شادمانه بپذیریم و به رخ هم بکشیم
من شخصاً سال هاست که به این نتیجه رسیده ام که ، ادبیات و فرهنگ را باید از علم زدگی و بخصوص فلسفه زدگی رها کرد ، در نوشته های خود این اصل را رعایت می کنم ، و نتایج دلپذیر و شور انگیزی از آن گرفته ام ، که وشتن1 واژه های من گواه این سخن است

آقای کریم ! باور کن که من از این بحث های ارزان بیزارم ، اما حال که شما بحث را پیش کشیده اید بیایید اندکی به عقب بر گردیم و کمی نظرات شما را وا کنیم و به چشم انصاف نتیجه را نگاه . اگر به یاد داشته باشید ، در اول ژانویه 2007 خانم لاله ایرانی کم نظیر غزلی به نام "با تویی" نوشت. و شما پیشنهاد کردید که دو بیت آخر اصلاح یا حذف شود . در حالی که در زنبور تلاش پنج بیت قبلی، آن دو بیت عسل چکان کندوی آن شعر است

یک لحظحه تصور کنید که آن بانوی مهربان شعر آمد و بخاطر حرف شما آن دو بیت را حذف کرد . من هم می آیم و می گویم ، از دو بیت اول شعر اصلاً خوشم نمی آید ، آن بانوی مهربان دو بیت هم بخاطر من حذف می کند. بعد از آن، این خبر در شهر می پیچد که ، بانوی بزرگ شعر بخاطر حرف خوانندگان شعر خود، جفت جفت شعر از دفتر بر می چیند . سپس نفر سومی از راه می رسد و می گوید : ای بانوی بزرگ ! مگر من از کویر و کریم کمترم ؟ پس من نیز خواهان بر چیدن شعر از آن دفترم . که دو بیت هم نصیب او می گردد. و بیچاره نفر آخری ، که ناراضی به خانه بر می گردد ، زیرا یک بیت بیشتر به او نرسیده است . و انبوهی از مردم هنوز در صف ایستاده اند . تا مردم به خانه های خود بروند، بانوی شعر بر سکوی آن ایستاده، دست های خالی خود بر هم می زند ، یعنی در نبود شعر ، به زخم ها ، نمک بجای مرهم می زند


با احترام ب. کویر

زیر نویس 1 وَشتن = رقص

 
At 9:36 PM, Anonymous Anonymous said...

اينجا چه خبره؟ لاله خانم ديوونه خونه راه انداختی؟ اين کريم بی کله اينجا چکار می کنه؟

اين آشغالا رو دور خودت جمع نکن.

ببخشيد فضولی کردم.

امير

 
At 10:18 PM, Anonymous karim said...

aaghaaye kavir
baa salaam,dar ghazali ke az haafez aardah-eed,BAHR raa baa he 2 chashm neveshteh-eed,ke eshtebaah ast BAHR baa he jimi neveshteh mishavad,dar mawrede adabiate post modern baaedan baa ham harf mizanim.vali inghadr aassaan az jaa dar naravid ,kami khod daar baashid...baa mer..karim.

 
At 9:45 AM, Anonymous Anonymous said...

Subject: Naghshe Negar
لاله جان سلام

چقدر خوب بود که به جای این بحث های دو نفره افراد نظر خودشان را در باره ی شعر می دادند و بس. چون جناب کریم لطف کرده اند و غلط مرا اصلاح نموده اند، لازم می دانم از ایشان صمیمانه تشکر کنم ، و اگر خوددار نبوده ام بگذار ایشان به بزرگواری خود مرا ببخشند. حال که وارد خانه ی شما شده ام بگذار با دو مهمان دیگر نیز احوالپرسی کنم
امیر جان سلام ، احساس می کنم که انسانی پر احساس و عدالتخواه هستید ، به نظرم حیف است که بالا ی اسم شما آن کلمات قرار گیرند. از طرفی کریم ثابت کرد که انسان خودداری است ، چون مقابله به مثل نکرد ، و این خصلت زیبایی است
پس با این حساب من اگر جای شما بودم ، از خانم لاله می خواستم که آن یادداشت را از زیر نویس بردارند. من دورا دور دست هر دوی شما را می فشارم ، بیایید با هم مهربانتر از این ها باشیم
و اینک سخنی با حبیب. حبیب جان سلام، به نظرم شما صادقانه نظر خود را گفته اید ، نظر من به عنوان یک منتقد و شاعر این است که نظر شما هم درست است و هم اشتباه . درست است زیرا مانند مولوی بلخی لاله را وقتی شور فرا می گیرد به شکل شعر توجه کمتری دارد. و از همین زاویه است که کسی مولوی را با همه ی بزرگی و عظمتش، در شکل ، با حافظ مقایسه نمی کند. ( منظورم از مقایسه در غزل است نه در مثنوی) از سویی در نظر شما اشتباه هست ، زیرا لاله از چند تای اول پارسی گویان امروز ایرن است در غزل . همانطور که شما گفته اید به نظر من هم، لاله هنوز به اوج شعر خود نرسیده است ، ولی همان شعر کال و جوانش بر پخته ی بسیاری برتری دارد
وسعت شعر لاله در شعر کمتر شاعری دیده می شود. شاعران ما عموماً یا عاشقانه می نویسند یا شورشی اند. لاله از نادر شاعرانی است که در شعرش خانه ، کوچه ، خیابان ،شورش ، وطن ، عشق ، آزادی و از همه مهمتر انتقاد از خود دیده می شود. راستی چند نفر را می شناسید که حاضرند یقه ی خود را گرفته ، خود را به میدان شهر بکشانند و رسوا کنند تا همه عیب و زشتی شان را ببینند؟ همین چندی پیش لاله با نوشتن غزل " پوزش" این کار را کرد ، و به ما گفت که وظیفه ی شاعر فقط شعر نوشتن نیست، بلکه دروغ را رسوا کردن و به راستی دامن زدن نیز از وظایف شاعر است . و همچنین به ما گفت که وقتی بر علیه دروغ و نا راستی بر خواستید ، اول آن را در خود جستجو کنید
از سوی دیگر ناخود آگاه عجیب و غریب او فراز ها و برداشت های نوینی را وارد شعر فارسی کرده است . گویی فره وش هندی گویان فرود آمده و در آن جان شوریده نشسته خوش. و زبانش نیز پر از تازکی است و جان و دل را با زلال خود پاک و روشن می سازد . در شعر "با تویی" حرف شین بدون اینکه خستگی بیاورد ، شادمان و شور انگیز سی بار تکرار شده است . وقتی خواندمش ، شینزارش نامیدم و به خود گفتم

لاله بهار می شود
غلغله زار می شود
شعر خوشش بر کف دل
نقش نگار1 می شود
....................

با احترام ب .کویر


زیرنویس 1نقش نگار آن است که نقش بند با شاخه ی سرو و حنا بر کف دست می نهاد تا بماند چندی ، شعر لاله اینک بر کف دل می نشیند ماندگار

 
At 8:53 PM, Anonymous Anonymous said...

آقای کوير

سلام کدخدا،

شناخت زيبايی کار هرکسی نيست. هنر می خواهد، شعور می خواهد، اصلاً زيبايی می خواهد. انسان زيبا است که زيبايی را می شناسد. تا زيبا نباشی، زيبايی را نمی شناسی. شما کدخدا به اين نقطه رسيده ای.

عاشق زيبايی شدن يک هنر است. همه اين هنر را ندارند و تو کدخدا اين را داری. هيچ کس در اين دنيا تمام زيبايی ها را ندارد زيرا همه زيبايی ها مال همه آدمهاست. هرکسی بخشی از زيبايی را دارد.

بزرگمهر را يادت هست که گفته بود همه چيز را همگان دارند. تا غواص نباشی، گوهر بدست نمی آوری. بايد جستجوگر باشی تا پيدايش بکنی آنهم با چراغ نه فقط گرد يک شهر که گرد کل هستی.

چه خوب شد که لاله خانم خودش دخالت نکرد، آنوقت من شما را نمی شناختم. باور کن با چراغ دنبالت می گشتم. من زبان شما را می فهمم چرا که از يک قبيله ايم. يادت باشد. تکرار حرف "ش" 30 بار در يک غزل، يکی از اختصاصات غزل پُست مدرن است.

من می خواهم با شما ادامه بدهم. مطمئن هستم بسيار چيزها از شما ياد خواهم گرفت و به شما ياد خواهم داد که همه چيز را يک نفر نمی داند. مهم ترا از آن رد کشف زيبايی شريک خواهيم شد.

ايميل من اين است sohrabimd@yahoo.com . شما ايميل و تلفن خودتان را برايم بفرستيد من به شما ادامه خواهم داد. من از نظر مالی آدم بی نظری هستم. می توانم با شما ساعتها در هرجای دنيا حرف بزنم و حتی اگر لازم شد به ديدنت بيايم.

با مهر

کريم

 
At 12:16 PM, Anonymous Anonymous said...

جناب کریم ، سلام

از لطف شما بی نهایت ممنونم ، ولی باور کنید به هیچ وجه امکان ادامه دادن در توان من نیست . کار های عقب افتاده ی زیادی روی سرم آوار است چنان ، که وجدان هر لحظه گریبان می گیرد ، و عذر هیچ نمی پذیرد
به هر حال من ایمیل شما را یادداشت می کنم.من برشته کویری بی آب و علفم ، خود گدای قطره ام. حال که ایمیل خود را داده اید ، حتماً متخصصینی پیدا خواهند شد که وقت کافی دارند و با کمال میل آماده اند که با شما تبادل نظر کنند. باید به بزرگی خود مرا ببخشید

اما در باره ی تکرار حرف شین که گفته اید، از خصوصیات غزل پست مدرن است ، دوست ارجمند ، چنین نیست . اگر بخواهیم این اصل را که شما گفته اید، بپذیریم. پس باید این را هم بپذیریم ، که مولوی بلخی ، حافظ شیراز ، بیدل دهلوی و بسیاری دیگر از قدما به مراتب پست مدرنتر از لاله ایرانی هستند . به عنوان نمونه حافظ شیراز در غزل شماره ی 240 ، در دیوان حافظ کار استاد بزرگ حسینعلی هروی حرف شین را 32 بار تکرار می کند، غزل با این بیت آغاز می گردد

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
از یار آشنا نفس آشنا شنید

دوست گرامی ، مهم این است که بیافرینیم و از آفریده ی دیگری لذت ببریم . اساس در شعر دریافت پیامی است ، که شاعر از ناخود آگاه خود برایمان به ارمغان آورده . اساس احساس عمیق و کم نظیر است در شعر . اساس خود شعر است ، نه فلان مکتب یا فلسفه. تلاش کنید که از شعر بی هیچ مکتبی لذت ببرید، بگذار در هر کجا که خواست بگنجد
جناب کریم ، درد انسان ها، رنجی است که در زندگی روان است . به درد انسان باید اندیشید ، و آن را باز نمایاند. بسیاری کتاب های 300 صفحه ای می نویسند ، سپس در قفسه ها برای همیشه ی زندگی خاک می خورند ؛ بی آنکه کسی به سراغشان برود . در عوض این داستانک را که عمق درد و خود خواهی بشر را می نمایاند ، شاید 50 بار خوانده ام و باز خواهم خواند . هر بار که دو باره می خوانم ؛ بیشتر و بیشتر به عمق فاجعه پی می برم

آدم را مچاله می کند
چون زمین بمب خورده
چاله چاله می کند

زیارت

وسایل مختصرش را داخل ساک گذاشتم، عصایش را دادم و گفتم برویم. گفت : کجا برویم؟
برای اولین بار بهش دروغ گفتم : "زیارت" . خوشحال شد
وقتی به خانه ی سالمندان رسیدیم با شرم نگاهش کردم، چشم های مهربانش خیس شده بود، دستم را گرفت و گفت : مواظب خودت باش مادر

این داستانک از بچه های داخل ایران است . می بینی چه می کشند رفیق!؟
نویسنده : مصطفی چتر چی ، دست مریزاد پسر ، که کتابی را در چند جمله آورده ای سر به سر

با احترام برشته کویر

 
At 8:00 AM, Blogger ramiz said...

sometimes thr silence is the best poem.

 

Post a Comment

<< Home